امروز در صف نان

نوشته: رسول بُداقی

معلم بود، پیراهن سیاه به تن داشت، بسیار اندوهگین و دلمرده می نمود، عزادار امام حسین بود.

می گفت به خاطر مظلومیت حسین شرط بسته است ،تا پایان عمر خنده بر لبهایش ننشیند.

گفتم : چگونه وارد آموزش و پرورش شدی؟

گفت : من کارمند کمیته ی امداد بودم ،چون توی آموزش و پرورش نیرو کم بود،آمدم بلکه خدمتی کرده باشم.

مدرک تحصیلی اش دیپلم است،در مدرسه ای در اکبرآباد  اول ابتدایی تدریس می کند.

صبح و عصر سرکلاس می رود،دو کلاس ۴۰ نفره را اداره می کند،از سختی کار معلمی می گفت.

گفتم : اضافه کاری شما را پرداخت می کنند؟

گفت: من بابت شیفت عصر هیچ پولی نمی خواهم ،فقط از من خواهش کرده اند، به خاطر اوضاع بحرانی کشورم کلاس را اداره کنم.

همیشه آرزویم این بوده که به مردمم خدمت کنم.

می گفت در اکبرآبادبا وجودآنکه پولی بابت اضافه کاری به معلمها نمی دهند، خیلی ها هستند،که برای گرفتن یک شیفت اضافه سر می شکنند، من شانس آورده ام که یک شیفت اضافی گرفتم.

حرفهایش مرا به یاد جادو شده ها می انداخت.

آنهایی که دیگر کنترلشان دست خودشان نیست،مانند یک ماشین کوکی ..!

همه ی مغزم را به کار گرفتم ،بلکه با احترام او را متوجه اشتباهش بکنم،اما به یاد معلمان زندانی افتادم،بغض امانم نداد ، سرد و بی روح، اما آرام پرسیدم :

چرا خیانت می کنید؟

شگفت زده پرسید: خیانت؟!

گفتم : بله، به همین آسانی ، خیانت

گفت : چرا؟ مگر به خاطر دانش آموزان فداکار کردن خیانت است؟

آن دور دور ها ،در افق ذهنم ، چراغی سو سو  میزد ،که این دسته از آدمها به راستی دلسوز هستند، اما به مادری می مانند،که اجاز ندهد به خاطر درد ،به فرزند بیمارش آمپول بزنند،و او را درمان کنند.

از روی تاسف سری تکان دادم و با خود  زمزمه کردم: آری  خیانت….!!خیانت در پوشش دلسوزی وخدمت…!

گویا او هم دلسوزی را در احساس من دریافته بود.

آرام گفت : برای این حرفتان دلیلی هم دارید؟

گفتم : چند دلیل دارم.

یک نیروهایتحصیلکرده ی بسیاری هستند، که در این رشته درس خوانده و زحمت کشیده اند،حق آنان هم هست که استخدام شوند،ونانی در سفره داشته باشند.

دوم اینکه شما صبح سرکلاس می روید،با ۴۰ دانش آموز سر وکله میزنید،اگر متخصص این رشته هم باشید،دیگر توان تدریس درست را در کلاس عصر ندارید؛از این رو دانش آموزان استعدادشان هدر میرود.

سوم : پولهایی را که حکومت در این راستا گردآوری می کند خرج بمب می کند، و روی سر انسانهای بی گناه  میریزد.

پس از اندکی سکوت ، که به سکوت ویرانه ها می ماند،همکار دلسوز ما ،سرش را پایین انداخت ورفت.

من با خود اندیشیدم:

آیا این گفتگو نشانه ای از دگرگونی در او به جا خواهدگذاشت؟

آیا یکی از ریشه های بدبختی مردم ما “دلسوزی ناآگانه”  نیست؟

منبع:  رادیو معلم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *